دست نوشته
انجام داده بودیم.تقریبا یک هفته ای می شد که هم منزل هم محل کار عزیزتر از جان رو به یک جا انتقال داده بودیم٬و خلاصه خوش و خرم از اینکه کارها تمام شده و همه چیز سرجاه و جلال خودش است،تدارک یک سفر دو روزه رو هم دیده بودیم که چشمتان روز بد نبیند عصرر روز ۲۸ شهریور سر بنده گیج رفت و یکهو انگار زمین زیر پام حرکت کرد و خوردم به نرده ها و منم که خیلی وقت بود که بالهام و جا گذاشته بودم یکهو دیدم وسط هوا معلقم.البته تصحیح کنم من از ترس چشمام و بسته بودم حتی میترسیدم جیغ بزنم.حس میکردم اگه دهنم و باز کنم قلبم از گلوم میادبیرون.تو این فاصله ای که من داشتم سقوط میکردم فقط داشتم به خودم دلداری میدادم که الان میرسی به پایین.نمیدونم درست مثل یه خواب ترسناک بود.بچه هاو جناب همسر که شاهد ماجرا بودند به اندازه ی کافی جیغ کشیدند و من در اون لحظه فقط صدای اونا رو میشنیدم و از خدا میخواستم که زودتر به پایین برسم راستش چندان دردی احساس نمیکردم فقط دلم نمی خواست چشمام و باز کنم ولی به خودم گفتم هر طور شده باید چشمام و باز کنم چون اهل بیت فکر میکنن من مرده ام.با زور چشمام و باز کردم و گفتم که من چیزیم نیست.بعد آروم آروم شروع کردم به حرکت دادن اعضای بدنم.دیدم شکر خدا سالمم .فقط دست چپم خیلی مور مور میکرد و درد داشت که تشریف آوردن و من به بیمارستان منتقل شدم.و اینچنین یکبار دیگه معجزه ی الهی اتفاق افتاد و من از یک مرگ حتمی نجات پیدا کردم. البته مهره ی گردنم شکسته و عصب دستم هم آسیب دیده ولی هر کس جایی و که من ازش سقوط کردم دیده باورش نمیشه که هنوز هستم بودم.ولی شکر خدا هنوز سایه ام بر سر بچه ها و عزیز تر از جان هست
راستش این اتفاق باعث شد من به خودم بیام.تقریبا یک هفته قبلش خواب دیده بودم که مردم.شاید هم واقعا پیمانه ی عمرم پر شده بود و خدا عمر دوباره ای بهم داد.تا جناب همسر وقت داشته باشه که اونچه تو دلشه و بهم بگه.تا من قدر زندگیمو بیشتر بدونم.و خلاصه خیلی چیزها رو فهمیدم.الان هم خبلب حالم مساعد نیست ولی هستم حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم به دستهایم مینگرم خالی تر ازهمیشه اند منتظر معجزه ام.... به دستهایم مینگرم معجزه در دستهایم است معجزه در قلبم است نباید منتظر معجزه بود٬معجزه خود من٬خود توست معجزه انگشتان سحرآمیزمن٬دستان پر قدرت توست معجزه قلب من٬قلب دریایی توست معجزه عشق من ٬صدای خنده ی توست. ماه رمضان یواش یواش داره از راه میرسه.هر سال تو این ماه شاهد معجزه های کوچک و بزرگ زیادی بودم.امسال هم منتظرم و ایمان دارم به برکت آیه های قرآنش که هر سال با خلوص نیت می خونم همه چیز درست میشه٬برای من برای تو٬برای نیلوفر پاییزان که وبش و حذف کرده٬برای شاه پری قصه ها که این روزها رهایی رهایش را به سوگ نشسته٬برای آرامش عاشق٬برای نگاه مهربان بارانی ٬برای شیرین ترین لیلا٬برای آرام نا آرام عزیز٬برای ژوکر فراموش کار٬برای یاسر شاعر بهار نارنج٬برای پرتوی خورشید٬ برای خودنویس هنرمند٬برای ساز خدا که چه خوب نغمه سرایی میکند٬برای یگانه امید وبلاگ ها٬برای مهرین نگار که ای کاش آدرسش راهم میگذاشت٬برای سمانه٬برای ندا٬برای آستیاژ پروانه ی زیبا و برای....... ممنون که بهم سر میزنین.راستش هنوز نتونستم بر مشکلاتم غلبه کنم برمیگردم به زودی و جواب تک تک کامنت های پر مهرتون و میدم برام دعا کنین تمامی واژه ها را اسیر کردم تا از میان آنها بهترین ها را تقدیمت دارم. افسوس وسعتت از واژه ها بیشتر بود و من واژه هایت را حتی وام گرفتم.... امروز هیچ ندارم تمامی واژه های دنیا را هم که بیابم باز هم در مقابل تو کم می آیند تو بگو چگونه بگویم تو برای من عزیز تر از آسمانی عزیز تر از دریایی عزیز تر از همه ی هستی ،هستی تو حتی عزیز تر از جانی. ترانه ها را تقدیم به تو میکنم آیا زیباتر از ترانه هم میشود گفت: لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو.
دوستی می گفت :اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند.(جرج آلن) و من هر روز می گویم دوستت دارم.تا بدانی گذر سالها عشقم را بیشتر کرده.تا بدانی هنوز چون روزهای نخست با شنیدن صدای قدمهایت قلبم به شماره می افتد....... آستیاژ دستور داد که اگر از ماندان پسری متولد شد او را به هلاکت برسانند.پس از چند ماه ماندان همسر کمبوجیهپسری زایید و به حکم شاه آن پسر را از آنها گرفتند.آستیاژ طفل را به یکی از ندیمان خود به نام هارپاگوس سپرد وگفت او را به قتل برساند. هارپاگوس از کشتن کودک خود داری کرده آن را به یک روحانی مزدا پرست به موسوم به میتری داتس(مهرداد) سپرد او کودک را باخود به قهستان (واقع در جنوب خراسان) برد و در آنجا بزرگ کرد و وقتی به مرحله ای از عمر رساند که باید به مکتب برود اورا به مکتب نشانید کورش در قهستان نه فقط سواد خواندن و نوشتن آموخت بلکه دامپروری آموخت و گیاهان صحرایی را شناخت. روزی میتری داتس متوجه شد که روی صورت کورش موی نرم روییده و دانست که سنین عمر آن پسر به پانزده سال رسیده وباید راز تولد او را فاش نماید او را به آتشکده قهستان برد و به او گفت:ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو این که من تو را مثل پسر خود دوست میدارم کورش گفت:اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟ میتری داتس گفت: پدرت از امرای پارس ومادرت یک شاهزاده است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر این که سوگند یاد کنی از هیچ کس انتقام نگیری کورش که از گفته آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت ممکن است انتقام بگیرد میت ری داتس گفت:بدین مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد و آن کس که باید آن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود و تو را به من سپرد و من تورا به قهستان آوردم و در اینجا بزرگ کردم و تو اگر راز تولد خود را بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولی از قتل تو خودداری کرد کشته خواهد شد و تو هم به قتل خواهی رسید. کورش سوگند یاد کرد که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص و خود وی خطری وجود نداشته باشد. آن گاه میتری داتس راز ولادت کورش را برای او افشاء کرد. کورش با این که دانست یک شاهزاده است مدّت یک سال دیگر در قهستان به سر برد ودر آن مدّت می اندیشید که از چه راه خود را به مرتبه ای برساند که در خور تبار او باشد و عاقبت متوجه شد که راه به دست آوردن مقام ورود به خدمت ارتش است. وقتی سنوات عمر کورش به شانزده سالگی رسید از ناپدری خود وداع نمود و راه هگماتانه پایتخت آستیاژ را در پیش گرفت تا این که وارد ارتش شود . کورش در ارتش به سرعت پیشرفت کرد و به مناسبت شجاعت و لیاقتی که از خود در جنگ با راهزنان آشوری نشان داده بود ترفیع پیدا کرده به درجه تاخیاک (یعنی فرمانده یکصد نفر ) رسید. در همان سال از پارس خبر رسید که کمبوجیه (پدر کورش) مشغول گرد آوری قشون برای حمله به ماد است آستیاژ پیغامی به کمبوجیه فرستاد : شنیده ام قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش اگر به یک وجب از خاک کشور من تجاوز نمایی با این که داماد من هستی زنده پوستت را خواهم کند واز کاه خواهم انباشت. کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد ام دست از جمع آوری سرباز برنداشت و آستیاژ یقین حاصل کرد که امیر پارس قصد تجاوز به کشور او را دارد. این بود که امر کرد قشون گرد آورند و فرماندهی آن را بر عهده هارپاگوس گذاشت و به او گفت: به پارس برو و سر کمبوجیه را از بدن جدا کن و برای من بفرست. قبل از اینکه قشون پادشاه ماد از همدان عازم پارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد قشون را سان ببیند (یعنی از قشون بازدید نماید). ارتش به دستور هارپا گوس در یک نقطه صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورش که فرمانده یک تاخیاک بود مقابل سربازانش ایستاد. آستیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس پشت سر او می آمد و فرماندهان واحد هارا نام میبرد تا به کورش رسیدند قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کورش دوخته شد و عنان اسب را کشید هارپاگوس نیز اسب خود را متوقف ساخت آستیاژ بدون پلک زدن کورش را مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی (زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سربازهم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد) یک فرمانده تاخیاک در آن عصر افسری بر جسته نبود که در هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند و هارپاگوس که دید پادشاه بدون تکلم آن افسر جوان را مینگرد به نوبه خود با تو جه بیشتری به آن افسر نگاه کرد. آستیاژ پرسید: ای جوان اسم تو چیست؟ افسر جوان پاسخ داد: پادشاها اسمم کورش است. آستیاژ پرسید: پدرت کیست؟ افسر جوان پاسخ داد: پادشاها همه گویند که من پدر خود را نمی شناسم. آستیاژ خطاب به فر مانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی آورا دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه میباشد یا برادرش.سپس رو به کورش کرد و از او پرسید: آیا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟ کورش گفت: پادشاها من هرگز او را ندیده ام. آستیاژ اسبش را به حرکت در آورد و از مقابل کورش رد شد و پس از چند قدم عنان اسب را کشید و به هارپاگوس گفت: قبل از صبح فردا که قشون از اینجا به طرف پارس حرکت میکند راجع به پدر این افسر جوان تحقیق کن و نتیجه تحقیق خود را به اطلاع من برسان. هارپاگوس گفت: اطاعت میکنم. کورش دید که آستیاژ چند قدم دورتر عنان اسب را کشید و با هارپاگوس راجع به او صحبت کرد و وی را به هارپاگوس نشان داد و متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه است وی را خواهد کشت. کورش دچار تشویش شد و نتوانست برای خود تکلیفی معیین نماید. او میدانست که پس از خاتمه سان هارپاگوس وی را احضار خواهد کرد و از او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود و وی نمیتواند دروغ بگوید و مجبور است حقیقت را بگوید (زیرا در بین ایرانیان باستان دروغگویی از گناهان بزرگ محسوب میشد) و آنگاه هار پاگوس هویت واقعی او را برای شاه بروز خواهد داد و آستیاژ فرمان قتلش را صادر خواهد کرد. کورش میتوانست قبل از خاتمه سان از آن میدان خارج شود و برود و خود را به پارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را فرار میدانست و روحیه سربازی او اجازه نمیداد که فرار کند و میدانست که اگر فرار نماید نزد خود محکوم خواهد گردید.افسر جوان نه میتوانست دروغ بگوید نه بگریزد و ناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را بگوید تا جلاد به حکم آستیاژ سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته افکار کورش به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ارتش همان است که از طرف آستیاژ مأمور شد که او را به قتل برساند امّا از کشتن وی صرف نظر کرد و او را به میتری داتس سپرد تا به قهستان ببرد و پرورش نماید و اگر هارپاگوس هویت واقعی او را به شاه بروز دهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد. همین که آستیاژ رفت و سان خاتمه یافت هارپاگوس کورش را احضار نمود و با خود به سربازخانه برد و وارد اتاق خویش کرد.وقتی کورش وارد اتاق شد هارپاگوس گفت:نزدیک بیا کورش نزدیک گردید. هارپاگوس از او پرسید: پدرت کیست ای جوان؟ کورش گفت:پدرم کمبوجیه دوم امیر پارس است. رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت: جوان این موضوع را انکار کن. کورش گفت: چگونه انکار کنم آیا ممکن است دروغ بگویم؟ هارپاگوس گفت: آیا پدر رضاعی تو میتری داتس است؟ کورش گفت: بلی هارپاگوس گفت:آیا مرا میشناسی و راجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟ کورش گفت: بلی و من میدانم آستیاژ بعد از این که من متولد شدم مرا به تو سپرد و دستور داد مرا به قتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی و مرا به میتری داتس سپردی . هارپاگوس گفت: اگر به خود ترحم نمیکنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاه اسم پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمیشناسی چون اگر شاه بفهمد که تو پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناک ترین شکنجه ها خواهد کشت. کورش گفت: تو فرمانده سپاه هستی و میتوانی مرا از هگماتانه دور کنی و به من دستور بدهی که پیشاپیش به پارس بروم تا این که آستیاژ بار دیگر مرا نبیند ولی اگر مرتبه ای دیگر مرا دید و راجع به پدرم سوالات صریح از من کرد مجبورم راست بگویم و نمیتوانم روح خود را با دروغگویی محکوم معذب نمایم. هارپاگوس گفت:آن جوان گریخت. معلوم بود که هارپاگوس دروغ میگفت و کورش نگریخته بود بلکه به دستور فرمانده خود به عنوان طلایه جلو رفته بود. هارپاگوس گفت: من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به شما داد تکرار کرد و گفت که پدرش را نمیشناسد. کورش بعد از این که به پارس رسید با نگهبانان قشون کمبوجیه مواجه گردید و آنها از عبورش ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز پارس را داشته باشد خود و سربازانش کشته خواهند شد. کورش گفت:من پسرت هستم ای پدر. کمبوجیه ندایی بر آورد و گفت: کدام پسر من؟ کورش گفت:من پسر ارشد تو هستم همانم که به حکم آستیاژ باید کشته شوم ولی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد.سپس به اختصار شرح دوره طفولیت تا جدا شدن از قشون آستیاژ را برای پدرش تعریف کرد. هارپاگوس پسری به نام کدان داشت که هم سن کورش بود. آستیاژ طبق رسوم پادشاهان ماد که در اول هر ماه میهمانی ترتیب میدادند, میهمانی ترتیب داد و هارپاگوس را نیز دعوت کرد و به هارپاگوس غذایی خوراند که از گوشت کدان طبخ شده بود. کورش به حمایت از پدرش پرداخت. درهمان سال مردم از ظلم آستیاژ عاصی شدند و به کورش و پدرش ملحق شدند.عاقبت کورش (کمبوجیه در هنگام جنگ کشته شد) در بهار سال ۵۵۳ قبل از میلاد آستیاژ را به کلی شکست داد و وارد شهر هگماتانه شد. نویسنده:امیر احمد پور
پ.ن ۱-راستش بعد از دیدن نام آستیاژ تصمیم گرفتم تا در موردش بیشتر بدونم و به اینجا رسیدم پ.ن ۲-این متن تقدیم به آستیاژ عزیز دعوت شدم.یه مدت که کامپیوترم سرطان داشت.حالا بحمد خدا به شیمی درمانی جواب داده و حالش خوبه.منم تصمیم گرفتم به قولم عمل کنم: اول از همه اینکه خدا را باور دارم و میدانم هرگز من و تنها نمیزاره بعدش هم اعتقاد دارم هر کسی به دنیا آمده تا ماموریتی را انجام بده حتی اگه کسی بوسیله ی تصادف فوت کنه.شاید ماموریتش این بوده که به این وسیله جلوی مرگ عده ای دیگه را بگیره.منم به این دنیا اومدم شاید تا به مردم بگویم خدا درست همین جاست.کنار من کنار تو.کافیه صداش کنی تا جوابت و بده. از دروغ بدم میاد مصلحتی و غیر هم نداره .اگه مجبور شم به خواست کسی دروغ بگم حتما میرم و راستش و میگم. خیانت رو هم به هیچ وجه نمی پذیرم.هیچ توجیهی هم نداره.خیانت از نظر من میتونه فقط در فکر دیگری بودن هم باشد. خدا یکی عشق هم یکی.به جد معتقدم که عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود خانواده در درجه ی اول اهمیته.و هیچ چیزی نباید باعث ناراحتی خانواده بشه از هر کسی هم به اندازه ی شعورش توقع دارم برای همین خیلی وقت ها از هیچکس به خاطر مسائل شخصی ناراحت نمیشم.بجز عزیز تر از جان که در واقع تنها کسیه که بهش میگم از تو توقع نداشتم از هیچکس کینه ایی ندارم و همه رو دوست دارم دارم سعی میکنم که عقل و احساس و با هم قاطی نکنم.شاید اقتضای سنم باشه خوب امیدوارم که به درد شما هم بخوره
.خلاصه به پایین رسیدم
.بلند شدم و دوباره از پله ها اومدم بالا.خلاصه زنگ زدیم اورژانس
.خلاصه روز عید و چند روز بعد از اون و در بیمارستان بستری![]()
تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم
میلاد نور مبارک
به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد
میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.
هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کورش اجازه داد که با سربازانش به عنوان طلایه عازم پارس شود و بکوشد هرچه زودتر بین خود و هگماتانه فاصله بیشتری به وجود آورد تا این که آستیاژ او را برنگرداند.
روز بعد آستیاژ از هارپاگوس پرسید: نتیجه تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟
آستیاژ فهمید که هارپاگوس کورش را گریزانده است و گفت: هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟
آستیاژ دستور داد که هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به پارس را به دیگری واگزارد و خود در هگماتانه بماند.
کورش گفت که میل دارد با کمبوجیه صحبت کند.
روزی که کورش را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند تا سپاه کمبوجیه را نبیند و در حضور کمبوجیه چشمانش را گشودند. وقتی چشمان کورش را گشودند همه از فرط شباهت آن جوان به پدرش متعجب شدند.
کمبوجیه گفت: تو کیستی ای جوان؟
و با فتح هگماتانه حاکم پارس و ماد شد.
آخرین روز ماه مبارک رمضان بود.ما اسباب کشی دوم هم رو هم
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت
17:12 توسط پرومته| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
13:5 توسط پرومته| |
منتظر معجزه ام
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت
11:10 توسط پرومته| |
سلام
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
12:38 توسط پرومته| |
برای آنکه بدانی دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت
16:26 توسط پرومته| |
درباره تولد کورش داستان های زیادی وجود دارد که منطقی ترین و واقعی ترین آنها از این قرار است: آستیاژ (ایشتو ویگو) پادشاه ماد که پایتختش شهر هگماتانه (همدان) پس از این که دختر جوانش موسوم به ماندان (ماندانا) را به یکی از امرای پارس به نام کمبوجیه (دوم) ( کمبوجیه دوم پدر کورش را نباید با کمبوجیه سوم (فاتح مصر) پسر کورش اشتباه نمود ) دادخوابی عجیب دید آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش ماندان یک تاک روییده وشاخه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمده و نه فقط شهر هگماتانه و کشور ماد را پوشانیده بلکه تمام کشورهای آسیا از شاخ وبرگ آن درخت پوشیده شده و آستیاژ هرچه قدر جستجو میکرد که پایتختش هگماتانه و کشورش ماد را پیدا کند نمیافت. او پس از بیدار شدن به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احضار نمود .معبرین پس از بحث بسیار خواب وی را این گونه تعبیر کردند که از دخترش ماندان پسری متولد خواهد شد که نه تنها کشور ماد و سایر کشور ها را تسخیر خواهد کرد بلکه پادشاهی ماد را نیز منقرض خواهد ساخت.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت
16:24 توسط پرومته| |
در ایام تعطیلات از طرف ثانیه به بازی نوشتن قوانین حاکم بر زندگیم
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت
17:14 توسط پرومته| |
